راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

عید قربان

ابراهیم، خلیل‌الله بود و پروردگار، عزیز و بلندمرتبه است. چگونه در یک سینه هم عشق خدا جولان دهد و هم عشق به فرزند. آزمون بندگى شروع شد. باید قلب ابراهیم صافی شود؛ زلال و یک‌دست و غیر خدا در آن هیچ نماند، حتی به قدر عشق پدری سالخورده به پسری مانند اسماعیل! به سودای جهان، عاشق، دلیر است همیشه عشق، قربانى‌پذیر است همیشه قرب دل در وصل عشق است موحد بودن ما اصل عشق است بر خود نهیب می‌زنم: تو چه چیزی در هزار توی قلبت پنهان کرده‌اى؟ تو که به شیوه ابراهیم تمسک می‌جویی، امروز قربانى‌ات بر آستان ربوبیت چیست؛ مال، مقام، فرزند؟ بنگر و با خودت محاسبه کن چه چیز دستان تو را به این دنیا بند زده است و تو ر...
15 آبان 1390

کشف علت

سلام پسرم بلاخره علت بی خوابی و بی قراری شبانتو فهمیدم گلم شب ها شیر مامان کافی نبوده شما گشنه می موندی بخاطر همین فقط گریه می کردی   و جیغ می زدی مامان جان ببخشید که دیر فهمیدم خدا کنه زود تر به حرف بیای که هر مشکلی داری بهم بگی تا اینقدر فهمیدنش طول نکشه خیلی دوست دارم فرشته کوچولوی مامان ...
14 آبان 1390

هورا هورا

راستین جان عزیزکم دیشب بلاخره یاد گرفتی روی چهار دست پات وایستی ولی هنوز می ترسی به جلو حرکت کنی فعلاً داری عقب عقب می ری میخوای به جلو حرکت کنی ولی برعکس به عقب سر می خوری ولی خیلی قشنگه اگه بتونم از این حالتت عکس بگیرم حتماً واست می زارم هنوز که موفق نشدم. بوس بوس بوس س س س س س س س س س س س س س س
10 آبان 1390

لالایی

    عزیزم چندتا لالایی که واست می خوانم را برات می نوسیم شاید بعدها یادم بره راستش این اولی رو وقتی تازه بدنیا اومده بودی خیلی کولیک داشتی همین طوری کلمات سره هم کردم و برات لالایی ساختم الان که خیلی دوسش داری جوری که اگه من نباشم پیشت مامانی (مامان فاطمه) وقتی واست این لالایی رو می خونه آروم می شی  ولی شاید وقتی بزرگ شی بهش بخندی خودمم فکر نمی کردم اینقدر ازش خوشت بیاد مامان جان      راستینِه مامان                               &nbs...
9 آبان 1390

اولین دعوا

سلام پسره عزیزم دیشب رفته بودیم خونه مامانی(مامان فاطمه) قرار بود دائی احمد با زن دائی مهدیه هم بیان خونه مامانی  تو خیلی خوابت می امد ولی شیطونیت اجازه نمی داد که بخوابی ساعت حدوداً ١٠ شب بود کاری نبود که انجام نداده باشی غذا و میوه هم خورده بودی هم تا جایی که امکان داشت به لباست مالیده بودی تمام لباساتو عوض کردم اونم نه یک بار نه دوبار بلکه سه بار دست و صورتتم شستم و می خواستم که بخوابونمت دیگه داشتی بی قراری خواب و می کردی دائی احمد که نمی امد هر چقدر روی پام گذاشتمت،بغلت کردم، لالایی خوندم برات نخوابیدی که نخوابیدی و فقط گریه می کردی آخرش منم که الان دو سه روزه کمرم درد می کنه و شب قبلشم اصلاً استراحت نکرده بودم عصبانی شد...
8 آبان 1390